دو ساله که از شاغل شدنم میگذره، از وقتی معلم شدم فهمیدم که حقوق معلمی حتی کفاف یک نفر رو هم نمیده، یعنی با این حقوق خودم هم نمیتونم زندگی کنم، بخاطر همین دنبال یه شغل دوم بودم، بعدها با گوش دادن پادکست و خوندن کتاب فهمیدم من شغل دوم نمیخوام، من یک کسب و کار میخوام، یه تجارت؛ تفاوت شغل دوم با کسب و کار اینه که شغل دوم باز شغل هست، یعنی تو همیشه باید اون کار رو انجام بدی تا درآمد داشته باشی، اما کسب و کار رو میتونی بعدا به دست کارمندها بدی و بدون حضور تو چرخش بچرخه! به همین خاطر رفتم به دنبال کارآموزی برخی کسب و کارها بودم مثل: لوازم یدکی خودرو و طراحی و چاپ بنر و ویزیتور گرم و .... در برخی جاها چند ماهی یا چند روز کار کردم، اما برخی جاها حتی اجازه ندادن که من به عنوان کارآموز و به صورت مجانی کار کنم (خیلی عجیب بود برام)، گاهی اوقات هم از هدفم منحرف میشدم میرفتم جاهایی که شغل بودن مثل: نصب دوربین مدار بسته و صندوقدار مواد غذایی.
یه چند ماهی بیکار بودم تا اینکه یه دوره پیدا کردم برای پیدا کردم شغل متناسب با خودم، بعد از اینکه این دوره رو رفتم متوجه شدم من صرفا به دنبال پول زیاد نیستم، من میخوام کاری داشته باشم که بهش علاقه داشته باشم، متناسب با ارزش ها و باروهام باشه و متناسب با استعدادهام باشه. این دوره که پول زیادی براش دادم خیلی باورهام رو در مورد زندگی، شغل مورد نظر و کسب و کار تغییر داد. یه جمله از از کتاب زندگی خود را طراحی کنید آورد که منو تحت تاثیر قرار داد: «شما روی این زمین آفریده نشده اید، تا 8 ساعت در روز در شغلی که از آن متنفرید کار کنید تا زمانیکه مرگ شما فرا رسد.» شجاعانه برید دنبال شغلی که بهش علاقه داشته باشید؛ شغلی که اینقدر بهش علاقه داشته باشید که در اون غرق بشید و حس آرامش و شادی زیادی براتون داشته باشه و بهتون انرژی بده؛ و من به خودم گفتم آره همینه، من دنبال همین هستم، بعد که کتاب رو خوندم یه جمله نویسنده گفت که منو به فکر فرو برد: «آیا این فکر خوبی است که بگذاریم خویشتن 17 ساله مان برای بقیه عمرمان تصمیم بگیرد؟» و اینکه بدونم: انتخاب زمین بازی خوب، از خوب بازی کردن مهم تره؛ بخاطر همین میخوام وقت بزارم تا ببینم چه شغل هایی با علاقه و استعداد و باورها و ارزش هام سازگاره و درآمد خوبی داره، دلم میخواد این اولین ماجراجویی زندگیم باشه :)